Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web

داستان بابک



 

 

داستان بابک

سلام
من مهدی 24 سالمه.من از بچگی علاقه شدیدی به سکس با پسرها داشتم و از سن 10 سالگی شروع کردم.البته اون زمانها دوطرفه بود.یعنی هم میدادم و هم می کردم.بعدها احساس کردم که فقط اونها بکنن.از اینکه بهم دستور می دادند آلتشون را مک بزنم و یا حالتم را عوض کنم لذت می بردم.ووقتی که چند سال پیش با چت و اینترنت آشنا شدم اصطلاحات اسلیو و مستر یا میسترس برام خیلی جالب بود.یک جورایی شخصیت برده بودن بهم می آمد یعنی مطمئن شده بودم که خدا منو برده آفریده و باید در خدمت یکی دیگر باشم.اینو فهمیده بودم که من به عنوان انسان ارزش ندارم و باید فقط نقش یک سگ را برای یکی دیگر داشته باشم.خیلی خوشم آمده بود.من ذاتا پسر زن ذلیلی بودم و این همیشه مامانمو نگران می کرد که در آینده نمی توانم زن داری کنم اما من عاشق خدمت کردن به خانم ها بودم. مامان یا آبجی ام هر دستوری میدادند با جان دل انجام می دادم و فقط می گفتم چشم.این باعث میشد منو تو خانه دوست داشته باشند.من شروع کردم تو اینترنت دنبال میسترس
, ارباب زن یا دختر چون فهمیده بودم من باید در خدمت یک خانم باشم.اما پیدا نمی شد.سالی ماهی یکی پیدا می شد ولی تهران بود.آخه من بچه شهرستانم این ورا هم کم پیدام می شد.بعضی وقت ها هم پیدا می شد می رفتم سر قرار اما می آمدند منو می دیدند بعدش ضایعم می کردند.فحش می دادند مسخرم می کردند و می گفتند که خیلی بی ارزشم که می خواهم برده باشم. و بی عرضه ام و مثل بقیه پسرها باید دخترها را برای کردن بخواهم.

تصمیم گرفتم حالا که خانم پیدا نمی شه.ارباب پسر پیدا کنم.کار سختی نبود.پیشنهاد زیاد داشتم.یک روز داشتم چت می کردم یکی اومد گفت حاضره منو به بردگی قبول کنه و من خیلی خوشحال شدم.

اسمش ارباب بابک بود.وب دادم اونم منو دید.خوشگل و خوش هیکل و خشن بود.مثل یک ارباب واقعی گفت که به جز من 2-3 تا برده دیگر هم دارد که اگر برده خوبی باشم آنها را بهم نشان میده.من قبول کردم و رفتم سر قرار منو به بردگی قبول کرد و من افتخار می کردم که سگ اربابی مثل بابک باشم شدم.اما ارباب بابک چندتا شرط داشت تا منو قبول کنه.ارباب بابک می گفت من مطیع کامل باشم و باید تمام کتک ها و شکنجه هاشو تحمل کنم.باید همین اولش قبول کنم وگرنه اگر زیرش بزنم کاری میکنه که از به دنیا اومدنم پشیمان بشم.من چون نمی خواستم چنین اربابی را از دست بدم قسم خوردم که مثل یک سگ وفادار و مطیع همه دستوراتشو اطاعت کنم و هرکاری که صلاح بدونه بکنه.تنبیه یا تشویق دست بابک باشه و دوران بردگی من شروع شد.بابک بیشتر اوقات تنها بود و یک اتاق برای خودش داشت اون وسائل شکنجه اش کامل بود.شلاق و زنجیر هم تو اتاقش بود.مثل بقیه برده ها از بوسیدن پای ارباب شروع شد.تو خوردن ک......رش .ک... ن دادن به ارباب بابک.بعضی وقتها تنبیهم می کرد کتک زدن و شلاق زدن.خلاصه هرروز ارباب بابک یک دستور جدید می داد و من باید اجرا می کردم.من خیلی از ارباب می ترسیدم.کتکش خیلی درد داشت.یواش یواش ارباب از شکنجه های من فیلم می گرفت دیگر در و دیوار اتاقش پر شده بود از عکس های مامان و آبجی من.آخه من نگاتیوهای عکس های مامان و آبجیمو میدادم ارباب بابک.طبق دستورش اون هم هرکدام را که می خواست یکی برای خودش چاپ می کرد.موقعی که با من برنامه داشت کتکم می زد و با ترکه ای که تو دستش بود عکس مامانمو نشان می داد و بهم می گفت که می خواهد اونو بک...د و من هم مجبور بودم بگم آره و ارباب حال می کرد.نمی دانم چی شد ارباب بعد از چندماه یک روز از آبجیم گفت و گفت که بیارمش بیرون می خواهد ببیندش.آبجیم سال سوم دبیرستان.من با آبجیم رابطه ام خوب بود.بعضی وقتها می آمد کنار من و تو روم پسرها را سر کار می گذاشت.خلاصه بردم بیرون تا بستنی بخوریم.ارباب بابک هم اومده بود.طبق نقشه قبلی بهم دست تکان داد و من رفتم تعارف کردم بیاد سر میز ما بشینه.اون هم با اشاره الکی من اومد کمی صحبت کردیم و بعدش ارباب حساب کرد و رفت آبجیم گفت که چه پسرمغروری بود و گفت از این جور پسرها نفرت داره خلاصه فردای اون روز ارباب زنگ زد و دستور داد برم پیشش.گفت که هوس کرده منو بک...د من اطاعت کردم و رفتم.طبق معمول تا رسیدم به پاش افتادم و زانو زدم.پاهاشو که بوسیدم بهم گفت برم دنبالش البته چهار دست و پا.رفتیم تو اتاقش و قلاده منو بست.لخت شدم.ارباب بابک خیلی عصبانی به نظر می رسید.ارباب تف کرد روی انگشتای پاهای خودش و بهم گفت که بخورمش.من هم مثل یک سگ لیسیدمش.شیرین بود آخه ارباب آدامس تو دهانش بود.

ارباب منو به ستون بست.3-4 بار یواش با کمربندش به در باسنم زد که خیلی درد نداشت.بهم گفت هنوز سگ وفادارش هستم یا نه.گفتم معلومه که سگ اربابم.ارباب گفت که می خواهد یک دستور مهم بده و من باید بدون چون و چرا اطاعت کنم.من هم گفتم چشم چون تا حالا تمام دستوراتشو اطاعت کرده بودم.ارباب باز هم منو شلاق زد.خیلی محکم میزد.بعد با انگشتش عکس آبجیمو نشان داد و گفت که می خواهد اونو بک...د.همه دردم فراموشم شد.گلوم خشک شده بود.به ارباب گفتم که آخه نمیشه.خودم هم باورم نمی شد چی گفتم.فقط اینو فهمیدم که با لگد زد تو پهلوم.داشتم می مردم.موهامو از پشت گرفت و با زانوهاش زد تو شکمم.داشتم التماس می کردم و می گفتم ارباب گه خوردم اما باز هم میزد.خسته شده بود.یک کم نشست.بعد از 5 دقیقه دوباره گفت که می خواهد آبجیمو بک...د و من باید آبجیمو ببرم پیشش.من هم از ترش کتک گفتم باشه.ارباب دست و پامو باز کرد و تف کرد روی زمین و گفت که بخورمش.پاشو گذاشت روی گردنم و فشار داد و گفت فردا باید با آبجیت اینجا باشی.بعد دستور داد لباسامو بپوشم و برم.اومدم بیرون داشتم دیوونه می شدم ولی باید آبجیمو می بردم.ولی آخه آبجی من تازه 17 سالش شود.

Copyright By IMS

شب تا صبح فکر کردم.ساعت 3 بعداز ظهر باید با آبجیم می رفتم خونه ارباب بابک.آبجی صبح مدرسه رفته بود تا وقتی برگردد فکرامو کردم.نمی شد به آبجیم بگم قبول نمی کرد ولی چون مجبور بودم تصمیم گرفتم فریبش بدم و یک جوری ببرمش خونه بابک.ساععت 1 آمد خانه و بهش گفتم برای ساعت 3 از دندانپزشک براش وقت گرفتم.گفتم لباساشو در نیاره یک چیز بخوره مسواک بزنه تا بریم.ساعت 2 باهم اومدیم بیرون.پاهام می لرزید نمی دونستم چکار کنم اما بلایی که ارباب بابک سرم میاره یادم می افتاد دیوونه می شدم.تو راه یکدفعه بهش گفتم هنوز 10-20 دقیقه وقت داریم سر راهمون یک امانتی دست دوستم دارم بگیریم و بریم.آبجیم قبول کرد و رفتیم در خانه بابک.قبل از اینکه در بزنیم یه آبجیم گفتم که پای خواهر بابک شکسته و بهتره اون تو این مدت بره به اون سر بزنه آبجیم خوشحال شد دستام می لرزید.زنگ زدم.ارباب بابک در را باز کرد.تا ارباب را دیدم ازروی عادت خواستم زانو بزنم اما جلوی خودم را گرفتم تا سه نشه.سلام علیک کردیم و رفتیم تو.از ارباب پرسیدم حال خواهرش چطوره و اون گفت که خوبه و آبجیم گفت میشه برم ببینمش.

اومدیم تو و ارباب در را قفل کرد.آبجیم یک دفعه از اتاق اومد بیرون مثل اینکه وسائل شکنجه را توی اتاق دیده بود.وقتی بابک را با شلاق دید.منم که رنگم پریده بود.آبجیم بلند داد زد اینجا چه خبره و رفت سمت در تا بره بیرون دید در قفله.ارباب رفت سمت آبجیم و روسریشو کشید و پیچید دور گردنش.آبجیم شروع کرد به فریاد زدن.روسری داشت خفه اش می کرد.منو صدا می کرد مهدی مهدی.خواستم برم سمتش که ارباب داد زد مادر ...  زانو بزن.پاهام لرزید.دوباره داد زد مادر ... مگه با تو نیستم زانو بزن.سجده کن.پاهام شل شد.سر جام زانو زدم و سجده کردم.همانطور مانده بودم.آبجیم ازم ناامید شده بود.آبجیم سیاه شده بودیک دفعه ارباب  روسری را ول کرد و آبجیم روی زمین افتاد و دستش را به گلوش گذاشته بود و سرفه می کرد.

بابک تا آبجیم به حال اولش برگرده مانتوشو که زیپ داشت باز کرد و درآورد.آبجیم داد می زد و می گفت اگر از اینجا بره بیرون می کشدش.می گفت که هیچ کس حق داره بهش دست بزنه.من سرم را بلند کردم.بابک با شلاق زد تو سرم.خواست دست آبجیمو ببنده که آبجیم گازش گرفت  بابک با شلاق زد به سرش و آبجیم افتاد.بابک نمی توانست دستاشو ببنده به من دستور داد تا کمکش کنم.آبجیم یک جوری نگام میکرد که شرمم می شد.انگار فهمیده بود که من برده بابک هستم گفت این پسره ارزش نداره ارباب تو باشه.قبل از اینکه دستاش را ببندیم من بلوز و شلوارش را در آوردم و بعد دست و پاشو بستیم.بعد بهم دستور داد برم اون طرف زانو بزنم.بابک شروع کرد آبجیمو شلاق زدن.شورت آبجیمو در آورد و به ک...رش تف زد و گذاشت لای پای آبجیم.یک دفعه فریاد آبجیم درآمد.ک...ر بابک یک دفعه رفته بود تو سوراخ ک...ن آبجیم.بابک ک...رش را در آورد و چندبار این کار را انجام داد.آبجیم اشاره کرد که دهانش را باز کند و قول داد که جیغ نمی زند و دوست داره آروم با بابک سکس کند و بابک قبول کرد.آبجیم ک...ر بابک را گرفت دستش و با عصبانیت شروع به خوردن کرد.من ترسم ریخت چون می دیدم آبجیم خودش مایل است.بعد از چند دقیقه آبجیم بلند شد و به ارباب بابک گفت که می خواهد بره آشپزخانه آب بخوره.بابک قبول کرد.چند دقیقه بعد بابک شروع کرد آبجیمو صدا کرد.هرچی صدا می کرد آبجیم جواب نمی داد.رفت آشپزخانه که یک دفعه صدای فریاد بابک را شنیدم.آبجیم اومد بیرون و در آشپزخانه را قفل کرد ولباساشو پوشید و از پنجره رفت روی دیوار و از اونجا رفت توی کوچه و فرار کرد.باورم نمی شد آبجیم این قدر زرنگ باشه.یاد بابک افتادم و بلند شدم رفتم در آشپزخانه را باز کردم دیدم آبجیم با یک چاقو زده به پای ارباب وسر ارباب خورده به میز و افتاده روی زمین.کمکش کردم اومد توی هال.خیلی عصبانی بود.وقتی فهمید آبجیم فرار کرده و من جلوشو نگرفتم.دست و پامو بست و منو انداخت روی زمین و جوراب های آبجیم که اونجا بود را کرد توی دهنم.رفت سمت بخاری و شلنگ اونو باز کرد و با شلنگ منو زد.داشتکم می مردم.ارباب وقتی دید دارم بیهوش می شم ولم کرد.دست و پامو باز کرد و روبروی من نشست.فکر کردم می خواهد پاشو ببوسم.رفتم جلو ولی پاشو کشید و گفت که به خاطر خطایی که کردم باید تنبیه بشم از این لحظه به بعد دیگر برده اش نیستم.گفت که دنبالش برم آشپزخانه.یک صندلی گذاشت وسط آشپزخانه.

به من دستور داد روی شکم بمونم تا باسنم قنبل بشه.ارباب دست و پاهای منو به پایه های صندلی بست طوری نتوانم تکان بخورم.3-4 دقیقه بعد چنان دردی احساس کردم که بیهوش شدم.بعد که به هوش آمدم دیدم دست و پام بازه.ارباب نشسته بود و با تلفن صحبت می کرد.خواستم بشینم دیدم نمی توانم.دست بردم به جایی که درد می کرد.وای خدا سوخته بود.مثل یک علامت.ارباب داغم کرده بود.با اجازه اش رفتم توی اتاقش و باسنم را توی آینه دیدم.داشتم دیوونه می شدم حرف اول اسمش ( B ) را داغ کرده بود روی کپل سمت راستم.
بعد ارباب اومد سراغم و بهم دستور داد تا لباسام را بپوشم و برم و دیگر هیچ وقت پیشش نرم وگرنه منو می کشه.
تازه تو خیابان قضیه آبجیم یادم اومد.تا شب تو خیابان ماندم و شب رفتم خانه گرفتم خوابیدم تا آبجیم منو نبینه.

 ارسال شده توسط : مهدی
 

اگر از این داستان خوشتان آمده لطفا برروی تبلیغات بالا و پایین صفحه کلیک کنید و از این سایت حمایت نمایید.حمایت های شما باعث دلگرمی ما برای ادامه راهمان است.
با تشکر مدیریت IMS

 

کپی رایت داستان فوق در اختیار مسئولان سایت میسترس و اسلیو ایرانی می باشد و استفاده از این داستان به هرنحو بدون ذکر منبع و ارائه لینک ممنوع است.

 

  Site Meter